صبح شنبه روشنی بود که لوسی و والدینش تصمیم گرفتند روز را در باغ خود بگذرانند. خورشید می درخشید، پرندگان غوغا می کردند و بوی شیرین گل های شکفته فضا را پر کرده بود. لوسی عاشق گذراندن وقت در خارج از منزل بود و والدینش معتقد بودند که باغبانی راهی عالی برای پیوند خانواده در حین یادگیری طبیعت است.
وقتی بیرون آمدند، چشمان لوسی از هیجان برق زد. "امروز قراره چیکار کنیم؟" او با تکان دادن روی انگشتانش پرسید. پدرش لبخندی زد و گفت: "امروز، میخواهیم چند گل جدید بکاریم، باغ را بکاریم، و شاید بعد از آن یک پیک نیک کوچک داشته باشیم."
آنها ابزار خود را جمع کردند: بیل، قوطی آب پاش و دستکش. لوسی دستکش های باغبانی زرد روشن خود را پوشید و احساس کرد که یک باغبان واقعی است. "بیایید با گل ها شروع کنیم!" او فریاد زد و راه را به سمت تخت گل هدایت کرد.
مادرش قبلاً چند گل اطلسی و گل بابونه رنگارنگ را برای کاشت انتخاب کرده بود. "اینها پروانه ها و زنبورها را جذب می کنند که برای باغ ما عالی هستند!" وقتی شروع به حفر چاله برای گیاهان جدید کردند، او توضیح داد. لوسی با دقت والدینش را تماشا می کرد و سعی می کرد حرکات آنها را تقلید کند. چاله کوچکش را کنده بود و همه جا خاک می شد، اما والدینش می خندیدند و تشویقش می کردند. "اشکالی ندارد که کثیف شوید! این بخشی از سرگرمی است!"
هنگامی که آنها گلها را کاشتند، لحظه ای از کار آنها را تحسین کردند. رنگ های زنده باغ را روشن کرد و لوسی احساس غرور کرد. "آیا می توانیم آنها را آبیاری کنیم؟" او مشتاقانه پرسید.
"البته!" پدرش جواب داد و قوطی آبیاری را به او داد. لوسی با احتیاط آب را در اطراف پایه هر گل می ریخت و مراقب بود که آنها غرق نشوند. او عاشق تماشای خیساندن آب در خاک بود و تصور می کرد که چگونه گل ها بلند و قوی می شوند.
بعد، زمان مبارزه با علف های هرز فرا رسید. مادر لوسی توضیح داد: "علف های هرز می توانند مواد مغذی را از گل های ما دور کنند، بنابراین باید آنها را بیرون بیاوریم." لوسی ماله کوچکش را گرفت و شروع به کندن علف های هرز سرسخت کرد. او میکشید و میکشید، گاهی به کمک والدینش نیاز داشت، اما با هر علفهای هرزی که از بین میبردند، احساس موفقیت میکرد.
بعد از مدتی استراحت کردند. روی پتویی زیر سایه یک درخت بلوط بزرگ نشسته بودند و یک پیک نیک ساده را با هم داشتند. مادر لوسی ساندویچ، میوه و لیموناد بسته بندی کرده بود. "این بهترین روز است!" لوسی گفت و ساندویچش را میخورد. پدر و مادرش لبخند زدند، خوشحال از اینکه او را در حال لذت بردن از ثمره کارشان در باغ و ناهار دیدند.
بعد از پیک نیک، لوسی می خواست چیز خاصی را به باغ خود اضافه کند. "آیا می توانیم مترسک بسازیم؟" او پیشنهاد کرد پدر و مادرش این ایده را دوست داشتند. لباس های کهنه، کلاه حصیری و چند چوب جمع کردند. آنها با هم، مترسکی با ظاهری دوستانه ساختند، آن را پوشاندند و لبخند بزرگی به آن بخشیدند. "اکنون باغ ما از پرندگان محافظت خواهد شد!" لوسی خندید و به خلقت آنها افتخار کرد.
هنگامی که خورشید شروع به غروب کرد و درخششی طلایی بر باغ میتابید، لوسی و والدینش لحظهای را صرف تفکر در روزشان کردند. باغ اکنون پر از گل های رنگارنگ بود، عاری از علف های هرز، و با مترسک شادشان آراسته شده بود.
لوسی در حالی که با چشمانی درخشان به والدینش نگاه می کرد، گفت: «این روز عالی بود. "من عاشق باغبانی با تو هستم!"
پدرش دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت: "ما هم دوستش داریم، لوسی. این یک راه فوق العاده برای گذراندن وقت با هم است."
هنگامی که آنها ابزارهای خود را تمیز می کردند، لوسی احساس رضایت کرد. او چیزهای زیادی در مورد کاشت و مراقبت از باغ یاد گرفته بود، اما مهمتر از آن، او خاطرات ماندگاری را با خانواده اش خلق کرده بود.
آن روز عصر، وقتی به داخل می رفتند، لوسی به باغشان نگاه کرد که در گرگ و میش می درخشید. او نمی توانست صبر کند تا ببیند همه چیز چگونه رشد خواهد کرد. فردا ماجراهای جدیدی به ارمغان می آورد و او برای تفریح خانوادگی بیشتر در باغ آماده بود.
