+86-760-22211053

قلب باغبان

Nov 20, 2024

لیلی در باغ آفتابی خود قدم می زد و احساس می کرد از حجم زیادی از کار که گل هایش نیاز داشتند غرق شده است. باغ قبل از اینکه بگذرد مایه غرور و شادی مادرش بود و لیلی مصمم بود که آن را پر رونق نگه دارد، هرچند وقت و تخصص کافی نداشت. او در حالی که به تبلیغی که در اینترنت گذاشته بود نگاه کرد آهی کشید: "برای مدیریت یک باغ خصوصی کوچک به کمک نیاز بود. تجربه ترجیح داده می شود." او نمی دانست که باغ او و قلبش قرار بود به روش های متعددی پرورش یابد.

 

صبح روز بعد، ضربه ای به در، او را از خوردن چای صبحگاهی اش بهت زده کرد. او آن را باز کرد تا مردی تقریباً همسن و سال او، بلند قد، با فرهای تیره که صورتش را قاب کرده بود و چشمان مهربان و عمیق او را نشان دهد. دست‌هایش خشن بودند، از آن دست‌هایی که آشکارا کار سخت را می‌شناخت.

 

با لبخندی خجالتی گفت: سلام، من جک هستم. "من در مورد باغ اینجا هستم؟"

 

لیلی سری تکان داد و به او اشاره کرد که او را تا پشت سرش دنبال کند. باغ جلوی آنها پراکنده بود، ترکیبی از انگورهای بیش از حد رشد کرده، گل های رز پژمرده و بوته هایی که به نظر می رسید شکل خود را کاملا از دست داده اند. او کمی خجالت کشید و توضیح داد که چگونه زمانی شاهکاری از تقارن و شکوفایی بوده است اما مورد غفلت قرار گرفته است.

 

جک با صبر و حوصله گوش می‌داد، نگاهش با تمرکزی که به او اطمینان می‌داد، بر آشفتگی‌های درهم فرو رفته بود. او در نهایت گفت: "استخوان های خوبی دارد." "ما می توانیم آن را برگردانیم."

 

آنها بلافاصله شروع به کار کردند و طی چند هفته بعد، باغ به پروژه مشترک آنها تبدیل شد. جک روشمند بود و همیشه رویکرد خود را در حالی که آنها در کنار هم کار می کردند توضیح می داد. او به او یاد داد که چگونه گل های رز را با احتیاط کوتاه کند تا در فصل آینده درخشان تر شکوفا شوند. دستانش هنگام مانور دادن بر گیره های تیز نرم بودند و شاخه های مرده را به راحتی جدا می کردند.

 

او یک روز بعد از ظهر توضیح داد: «کلید این است که از کاهش دادن نترسید. "گاهی اوقات گیاهان برای قوی تر شدن نیاز به کاهش وزن مرده دارند."

 

لیلی او را تماشا می کرد که با ظرافت در میان تخت های گل حرکت می کرد و کلماتش طوری که انتظارش را نداشت با او طنین انداز شد. فقط باغ نبود که به مراقبت و شفا نیاز داشت - او مدت زیادی غم و تنهایی را به همراه داشت.

 

آنها روی تغییر شکل بوته هایی که وحشی شده بودند کار کردند. جک به او نشان داد که چگونه آنها را بدون آسیب رساندن به قسمت های سالم هرس کند. او هر قطعه را با دقت اندازه گرفت و زیبایی پنهان زیر رشد بیش از حد را آشکار کرد. او اغلب برای ارزیابی تعادل باغ مکث می کرد و مطمئن می شد که هر گوشه فضایی برای تنفس دارد.

 

اشتیاق او به طبیعت مسری بود و لیلی با هر روزی که با هم سپری می‌کردند بیشتر لبخند می‌زد.

 

یک روز صبح، آنها به سخت ترین کار باغ پرداختند: پیچک بیش از حد رشد کرده. دیوارهای سنگی را خزیده بود و فضای اطرافش را خفه کرده بود. جک آستین‌هایش را بالا زد، انگورهای ضخیم را می‌کشید، ماهیچه‌هایش زیر سنگینی کار کشیده می‌شدند. لیلی در کنار او کار می کرد، ریشه های سرسخت را می کشید، دستانش کثیف، قلبش روشن بود.

 

تا ظهر، پیچک از بین رفت و نور خورشید برای اولین بار پس از سال ها بر روی مسیرهای سنگی جاری شد. آنها روی پاسیو نشستند و به شدت نفس می‌کشیدند، خاک روی لباس‌ها و صورت‌هایشان لک شده بود، اما می‌خندیدند.

 

همانطور که باغ شروع به تغییر کرد، رابطه آنها نیز تغییر کرد. لیلی متوجه شد که مشتاقانه منتظر زمان با هم بودنشان است، به روشی که جک وقتی در مورد انواع خاک می‌پرسد لبخند می‌زند، یا وقتی که توضیح می‌دهد چگونه ادریسی‌ها را برای به حداکثر رساندن نور خورشید بچینند، سرش را کج می‌کند. آنها دیگر فقط باغبان و مشتری نبودند، بلکه دوستان بودند - یا شاید چیزی بیشتر.

 

یک روز عصر، در حالی که نهال‌های جدیدی را که کاشته بودند آبیاری می‌کردند، زمزمه‌ی ملایم آبپاش هوا را پر می‌کرد، جک با صدای ملایم به سمت او برگشت. "من فقط برای باغ نیامده ام، می دانید."

 

لیلی چشمک زد، غافلگیر شد. "منظورت چیه؟"

 

او با چشمان جدی گفت: "من برای شما آمدم." باغ فقط یک بهانه بود.

 

لیلی احساس کرد قلبش به لرزه در می آید. او آنقدر روی بازسازی باغ متمرکز شده بود که متوجه شکوفایی احساسات خود در این روند نشده بود. لبخندی زد، گرمای آفتاب غروب روی صورتش بود.

 

آنها با هم در باغی که پرورش داده بودند ایستادند و به تماشای تاب خوردن گل ها در نسیم می پرداختند. کار تمام نشده بود، اما آنها هم تمام نشدند. درست مانند باغ، داستان آنها تازه شروع به شکوفایی کرده بود.

ارسال درخواست