در زیر آسمان وسیع و باز حومه شهر، جایی که رایحه گلهای وحشی با عطر خاکی خاک مرطوب آمیخته میشد، آقای ادوارد، نجار بازنشستهای زندگی میکرد که در هنر باغبانی دعوت دیگری پیدا کرده بود. روزهای او حول محور مراقبت از باغش می چرخید و در دستان فرسوده اش، یک قیچی ساده هرس به همراهی بی بدیل تبدیل شده بود.
قیچی ها بی ادعا بودند - یک جفت محکم با یک لولا زنگ زده و دسته های مات پیچیده شده در لاستیک سبز رنگ و رو رفته. برای یک خارجی، ابزاری معمولی به نظر می رسید، اما برای ادوارد، دروازه ای به سوی هماهنگی بود. این جفت در طول فصول بیشماری در کنار او بودند و پناهگاه کوچک او را به واحهای پر جنب و جوش از گلها، درختچهها و سبزیجات تبدیل کردند.
ادوارد صبح های خود را زود آغاز کرد، درست زمانی که شبنم روی گلبرگ ها و برگ ها نشست. هنگامی که در میان ردیف بوته های گل رز که لبه باغ را پوشانده بودند راه می رفت، فلز خنک قیچی کاملاً در کف دستش جا می گرفت. به نظر می رسید که هر گیاه به او سلام می کند و در نسیم ملایم کمی تکان می خورد. جلوی بوته ای با شکوفه های قرمز پر جنب و جوش، که برخی از آنها شروع به پژمرده شدن کرده بودند، ایستاد.
ادوارد با دستی ثابت، شکوفه های رنگ و رو رفته را جدا کرد و اجازه داد بی صدا روی زمین بیفتند. او با دقت حرکت می کرد، حرکاتش آهسته و آگاهانه، گویی هر برش بخشی از یک مراسم مقدس بود. صدای تند قیچی در سکون طنین انداز شد و با صدای خفیف زنبورهایی که در آن نزدیکی معلق بودند ترکیب شد.
برای ادوارد، این لحظات فراتر از یک کار بود - آنها نوعی ارتباط بودند. او اغلب هنگام کار به آرامی با گیاهانش صحبت می کرد، صدای سنگریزه اش حکایت از داستان های جوانی یا کلمات تشویق کننده اش داشت. او در حالی که شاخههای بیش از حد رشد کردهاش را کوتاه میکرد، با زمزمه گفت: «تو قویتر میشوی». قیچی، اگرچه کهنه شده است، اما به طور تمیز بریده می شود و به مراقبت و قصد او احترام می گذارد.
باغ فقط مکانی برای ادوارد نبود که به گیاهان بپردازد. این یک آلبوم زنده از خاطرات بود. در گوشه ای، خوشه ای از اسطوخودوس رشد کرد که سال ها پیش توسط همسر فقیدش، مارگارت کاشته شد. او این نقطه را با دقت انتخاب کرده بود و گفت که عطر در شب های گرم به خانه می آید. ادوارد در کنار اسطوخودوس مکث کرد و ساقه های چوبی آن را با لبخندی تلخ کوتاه کرد. اگرچه مارگارت دیگر در کنار او نبود، اما حضور او در هر شکوفایی که او پرورش داده بود، ماندگار بود.
قیچی هم در آموزش نقش داشت. نوههای ادوارد تابستانهای زیادی را در باغ گذرانده بودند و با راهنمایی دقیق هرس کردن را یاد گرفته بودند. او به آنها یادآوری میکرد: «دستهای ملایم»، و نشان میداد که چگونه تیغهها را درست زاویه بدهند. بچه ها اکنون به زندگی شلوغ شهری رفته بودند، اما قیچی همچنان پیوندی به آن بعدازظهرهای طلایی پر از خنده و یادگیری بود.
تا ظهر، ادوارد راه خود را به سمت سبزی جات رفته بود. انگورهای گوجه فرنگی مملو از میوه بودند، قرمز پر جنب و جوش آنها در مقابل برگ های سبز سرسبز متضاد بود. او با یک چشم تمرین، شاخ و برگ های بیش از حد رشد کرده را کوتاه کرد و اجازه داد نور خورشید به گوجه فرنگی های در حال رسیدن برسد. قیچی مانند امتداد دست او بود که با دقتی بی دردسر به قصد او پاسخ می داد.
همانطور که خورشید پایین تر می رفت و افق را به رنگ های کهربایی و صورتی رنگ می کرد، ادوارد بریده ها را در یک چرخ دستی جمع کرد. تیغه های قیچی را با پارچه ای پاک می کرد و شیره و باقی مانده آن را از بین می برد، همانطور که همیشه در پایان روز انجام می داد. علیرغم سن آنها، قیچی تیز و قابل اعتماد باقی ماند - گواهی بر مراقبت او.
ادوارد روی یک نیمکت چوبی زیر درخت بلوط سر به فلک کشیده، قیچی را کنارش گذاشت. باغ در برابر او گسترده شده بود، زنده از رنگ ها و بافت ها. این شاهکار او بود، بازتابی از صبر و فداکاری او. با غروب غروب، صدای جیرجیرکها شروع به پر کردن هوا کرد، اما ادوارد آرام و راضی نشسته بود.
قیچی هرس که اکنون زیر نور محو شده بود، چیزی بیش از یک ابزار بود. آنها نمادی از پیوند پایدار ادوارد با باغ او بودند - شراکتی که در طول سال ها عشق و کار شکل گرفت. او با هر تکه تکهای نه تنها گیاهان را پرورش میداد، بلکه حس هدف خود را نیز پرورش میداد، و در عمل ساده مراقبت از زندگی لذت میبرد.
در حومه شهر، جایی که زمان به کندی پیش میرفت و طبیعت شکوفا میشد، پیر و قیچی فروتنش بخشی جدا نشدنی از منظره بودند - داستانی زنده از مراقبت، انعطافپذیری و زیبایی سادگی.
